تبليغاتX
شما که غریبه نیستید
شما که غریبه نیستید
یلدای امسال مثل همیشه نبود که همگی می رفتیم خونه مادر بزرگ و کلی پذیرایی می شدیم ..یلدای امسال دانشجویی بود..یعنی چی؟یعنی این که امسال جمعی از دانشجویان خبره تو خوابگاه نشستیم دور هم تا یلدا رو جشن بگیریم..اونجا خبری از گندم شادونه نبود برای همین تخمه سیاه رو با پسته و گردو قاطی کردیمیه هندونه خوش اب و رنگ هم خریده بودیم تازه انارم داشتیم اونم چه انارایییه کم سنت شکنی هم کردیم و ویفر کاکاویی و الوچه رو هم اضافه کردیماز ۹ هی خوردیم هی خوردیم تا ۱۲ بعدشم که با احساس سبکی خوابیدیم
اون شب هستی به دلایلی  بین ما نبود ولی جاش رو حسابی خالی کردیم
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی1388 توسط ویدا
۴ شنبه قبل تولد مجازی 3 تا از دوستام بود(سحر الهام هستی)(به خاطر این میگم مجازی که هر 3 تاشون تولدشون تو یه روز نبود و به خاطر این که ایام امتحانات نزدیک بود زودتر گرفتن) به مناسبت تولدشون مهمونمون کردن یکی از بهترین فست فودی های شهر..کلی خوردیم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم..امیدوارم 100 سال زنده باشن..
هدیه ها رو که باز کردیم همه به طور اتفاقی برای سحر یا شمع گرفته بودن یا جا شمعی..
بعدش که اومدیم خوابگاه لامپ ها رو  خاموش کردیم..همه شمع ها رو روشن کردیم و دورشون نشستیم..یه نور ملایم و خیلی شاعرانه رو چهره تک تک بچه ها جلوه می کرد..انگار چشمای هممون برق می زد..پر از ارامش بود..
تعداد شمع ها اونقدری بود که هرکی یه شمع برداره و یه ارزو از ته دلش برای بقیه بکنه و بعد فوتش کنه..
امیدوارم هر کس به هر چیز خوبی که می خواد برسه و دلش شاد باشه
امیدوارم هیچوقت همدیگرو فراموش نکنیم..
امیدوارم مامان بابای همه سالم باشن..
امیدوارم هرکس حد اقل تو ۷ اسمون یه ستاره کوچیک واسه خودش داشته باشه
امدوارم این روزا جاودان بشه
و ...
بعدش هر کس یه شعر قشنگ که به ذهنش رسید خوند و کار به مشاعره کشید..بعدشم که با صدای دل نواز پیانو و ویلن همه سکوت کردیم و با نور شمع ارامش گرفتیم..
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آذر1388 توسط ویدا
اتفاقات مهم این چند وقته:
چند وقت پیش دانشگاه برامون اردوی " مناطق دیدنی شوشتر " گذاشت ..من و سحر و الهام( ازهم کلاسی هام) باهم رفتیم ..حدود یه ساعتی راه بود..تو راه که دانشجوهای مودب و متین ما!!  اروم و قرار نداشتن که روی صندلی هاشون بشینن و مدام در حال انجام دادن حرکات موزون بودن(نمی شد اسمشو رقص گذاشت چون تو اوتوبوس که جای این کارا نیست !!)
جاهایی که رفتیم از این قرار بود:
اسیاب های ابی شوشتر که مربوط به ۱۷۰۰ سال پیش یعنی زمان ساسانیان بود..واقعا چه ذهن فعال و خلاقی داشتن..می گفتن داریوش کبیر قبل از مرگش دستور ساختش رو داده ..خیلی چیز عجیب و با ابهتی بود..با نیروی اب گندم و شیشه و جو و.. اسیاب می کردن و صادرش می کردن..البته با مواظبت خیلی خوب میراث فرهنگی!!! خیلی از جاهاش یا خراب شده بود یا در حال تعمیر بود..






بعدشم رفتیم خانه های باستانی مرعشیان و مستوفی..که زیاد قدیمی نبودن شاید ۱۲۰ سال پیش..بعدش رفتیم بند کارون و یه پل باستانی دیگه..
بعدشم ما رو ۲ تا امام زاده بردن البته یکیش شیخ شوشتری بود..
یه ساعتی لب کارون نشستیم نزدیک غروب بود انگار اسمون و اب نقره ای شده بودن ..یه هوایی بود که نگو..احساس تازگی بهمون دست می داد..
اخر اردو هم که به خودمون اومدیم دیدیم که چقدر هله هوله خوردیم..ناهار و پفک والوچه و بیسکوویت و تخمه و کیک و موز و سیب و اب میوه و ... 
.............
اتفاق بعدی این بود که این چند روزی که خرم اباد بودم بعد از مدت ها بهترین دوستم رو دیدم..غم و اه توی چشمای پر مهرش موج می زد..پر از حرف بود با هام..وقتی دستش رو گرفتم سرد سرد بود..انگار چند ماه که هیچ چند سال بود که ندیدمش..چقدر خسته و غم زده به نظر میومد..از خدا می خواستم که می تونستم براش کاری بکنم ولی دستای منم مثل خودش بسته بود..اون ۲ ساعتی که پیشش بودم انگار فقط دو دقیقه بود...چه خداحافظی تلخی بود...
کاش می تونستم یکم برای درداش مرهم باشم ولی افسوس 
چقدر بازم دلم براش تنگ شده..
...............
اتفاق بعدی این بود که ۵ شنبه شب با دختر خاله و نجمه و پسر دایی ها وزن دایی رفتیم کنسرت احسان خواجه امیری..جاتون خالی خیلی خوش گذشت هم گروه هنرمندی داشت هم خودش خوب اجرا کرد..چقدر این جور جاها به ادم روحیه می ده و می تونه زندگی رو از یکنواختی یکم در بیاره..

..........
این چند روز تو خوابگاه تنهای تنها بودم و مدام سعی کردم یه کم از ارامش از دست رفتمو برگردونم ...
البته غذا ها رو با سحر دوستم می خوردیم..
امروز با سحر بعد از چند روز تنهایی تو خوابگاه رفتیم کیانپارس خرید...کیانپارس یه عالمه فست فودی داره که تو یکی از همونا شاممون رو هم خوردیم و حسابی به خودمون خوش گذروندیم.امشب شب عید قدیره و تو خیابون مولودی گذاشته بودن...یه پیر مرد عرب هم کنار خیابون گل رز و مریم می فروخت..سحر  چند شاخه بهم هدیه کرد
همه داشتن برای عزیزاشون گل می خریدن
تو دلم ارزو کردم کاش بهترین دوستمم بود تا از این گل ها  براش می بردم و یکم دلش رو شاد می کردم... ولی بازم افسوس...
نوشته شده در تاريخ شنبه 14 آذر1388 توسط ویدا
کاش امشب کنار دریا بودم تا به اب زل بزنم به اون خطی که سیاهی اسمون با اب یکی میشه..به دورترین جایی که چشم کار میکنه..به پیوند اب و اسمون..به صدای ارامش بخش موج گوش بدم که وقتی به سمتت میاد بهت میگه غم هات رو به من بده و وقتی میره انگار واقعا یه ذرشو با خودش برده..

کاش می شد اونقدر اونجا بودم که واقعا همه رو با خودش می برد..

اگه اونجا بودم چشمامو می بستم تا همه وجودم پر بشه از صدای دریا.. از ارامش موج..می بستم تا نسیم خنک اب صورتم رو نوازش بده..

اگه اونجا بودم به نشانه اعتراض اونقدر سنگ بهش پرتاب می کردم تا دلم اروم بگیره..سرش داد می کشیدم
از بچگی دریا برام از ارامش بخش ترین جاهای زندگیم بوده(هرچند بهترین جای دنیا نمیشه) ولی خوب یه حس غیر قابل وصف بهم می ده.. یه جور خلسه..
پر از حرفه باهات..پر از نشونه..
واقعا دلم می خواد..کاش اونجا بودم تا با پای برهنه لب ساحل نرم قدم می زدم و تو افکارم غرق می شدم شاید از این همه فکر و مشغله راحت می شدم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 آذر1388 توسط ویدا

یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن

 گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم

بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق

به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر

ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف

آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده

ماند.داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب

مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند

ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه

وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین

راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر1388 توسط ویدا
خیلی بده اگه ادم بعضی وقتا تحت فشارباشه..خیلی بده که حس کنه دیگران دوست دارن یه تصمیم بگیره ولی خودش دوست نداشته باشه..خیلی بده که فکر کنه ممکنه بعدها از این تصمیمش پشیمون بشه ولی بازم هر کاری کنه دلش راضی به اون کار نشه..خدایا خیلی منو ببخش که باید دل بعضی ها رو بشکونم..خیلی ناراحت می شن ولی من نمی تونم این تصمیم بزرگ رو با حس ترحم به اونا بگیرم..فکر کنم خودم و افکارم و تصمیماتم برای اینده  مهمتر باشه..خیلی براشون احترام قائلم و نمی خوام از دستم ناراحت شن ..خدایا به اونا هم درک اینو بده که من فقط نباید عاقلانه فکر کنم بلکه یه ذره هم که شده دلم باید باهام راه بیاد.. و کاری کن که برای تصمیمم احترام قائل باشن و مشکلی پیش نیاد..امیدوارم یه روزی منو ببخشن تا جایی که می دونم من بی تقصیر بودم ولی شایدم من کاری کردم که اونا اینو از من بخوان..اگه تقصیر منه پس امیدوارم همشون منو ببخشن خدایا تو هم منو ببخش
دوستان برام دعا کنید اخه دارم می رم خرم اباد و می خوام تصمیممو به همه بگم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 آذر1388 توسط ویدا
دیشب بعد از مدت ها اهواز بارون شد ..با بچه ها رفتیم تو بالکن و برای همه دعا کردیم ..اخه می گن موقع بارون درهای رحمت خداوند باز می شن..بارون مدام داشت شدت می گرفت..طاقت نیاوردیم و رفتیم توی حیاط..وای نمی دونید چه بارونی بود..احساس می کردم توی این دنیا نیستم.شاید همون جایی بودم که این قطره ها ازش میومدن...بارون به شدت می خورد توی صورتم..توی موهام..با این که هنوز مریضیم خوب نشده بود ولی نتونستم نرم زیرش..سه سالی بود که این طوری زیر بارون نرفته بودم..هر چند ثانیه اسمون از رعد و برق روشن روشن می شد و همه قطره های بارون برق می زدن..دستامو باز می کردم و زیرش می چرخیدم..می رقصیدم..احساس عشق به خدا تو وجودم موج می زد..چقدر لذت بخش بود..شروع کردیم به دویدن..شعر "باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه" رو همگی  با هم خوندیم.. هر لحظه بارون بیشتر می شد..صورتم رو رو به اسمون کردم و داد زدم خدایاااااا دوست دارم..خیلی دلم شاد بود خیلی..یه شادی معنوی..یه خلسه خاص..سر تا پامون خیس خیس شده بود ..ولی ارزید..خیلی ارزید..این صحنه رو تا اخر عمرم یادمه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط ویدا
دیروز یه اقایی به اسم مرتضی جاوید یه همایش توی دانشگاه چمران با عنوان ذهن برتر تشکیل داده بود..دقیقا نمی دونم ایشون از کجا اومده بود ولی فکر کنم تهران بود..هدفش از برگزاری یه همچین همایشی راه انداختن یه کارگاه اموزشی برای تقویت حافظه بود و این که نشون بده ذهن ادمی چقدر می تونه فعال باشه و جزییات و یا مطالب درسی یا لغات زبان بیگانه رو به خوبی به حافظه بسپاره..۲۵ کلمه بهش پیشنهاد کردیم و اونها رو روی تابلو نوشت و بعد از این که کمتر از یک دقیقه به اونا نگاه کنه همه اونا رو به ترتیب هم از اول به اخر هم از اخر به اول هم به صورت قطری برای ما از حفظ گفت..همه ما از تعجب دهنمون باز مونده بود..یا یه عدد ۲۷ رقمی بهش گفتیم و همه اونو بدون اشتباه به حافظه سپرد..می تونست بگه رقم شماره مثلا ۲۰ چه عددیه..چند تا از راهکارهای به ذهن سپردن کلمات رو هم برامون گفت که یکیش ارتباط بر قرار کردن بین کلمات بود برای مثال اگه بخوای ستاره و صندلی و دوربین رو به خاطر بسپاری پیش خودت بگو از ستاره های اسمون داره صندلی پایین می ریزه که روی همشون یه دوربین هست..خیلی از حرفایی که زد خوشم اومد..حس کردم واقعا این طور نیست که ذهن اون خیلی مستعد تر از ما باشه یا یه حافظه خارق العلاده داشته باشه بلکه با تمرین های زیادی که طی این چند ساله برای تقویت حافظش انجام داده  تونسته حسابی تقویتش کنه..من ۳ تا از کتاباشو خریدم به شما هم پیشنهاد می کنم بخونین..حتما سود بخشه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط ویدا
خیلی دلم تنگه..خیلی..این روزا مدام تو تنش و اضطرابم..همش خواب های بد می بینم..
ای خدا پس مرهم دل من کو؟؟
کارم شده مرور بعضی چیزا و توی خلوتم براشون گریه کردن..من این روزا رو دوست ندارم..
دلتنگی..دلتنگی..دلتنگی
خدایا به این دل من ارامش بده



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط ویدا
۱۵ ام هر ماه می گم یه ماه دیگه هم گذشت و امروز شد ۶ ماه..یعنی نیم سال..هم برام پر از  دل تنگی بود هم خیالم از بابت این که بالاخره تصمیم رو گرفته بودم راحت شده بود از این که کاری رو که باید می کردم وکردم..ولی هنوزم بار این احساس روی دوشم سنگینی می کنه هنوز احساس می کنم در مقابلش مسئولیت دارم هنوزم ذهنم خیلی باهاش در گیره ونتونستم با خودم کنار بیام..هنوز نتونستم قبول کنم که دیگه چیزی وجود نداره.اخه هنوز وجود داره..اخ چقدر دلم می خواد مثل یه پرنده پرواز کنم و سبک بشم ولی نمی شه..امیدوارم بتونم هر چه زودتر با خودم کنار بیام..هرچند بعضی چیزا تصویرشون تا ابد رو قلب و روح ادم باقی می مونه و پاک شدنی نیست

خدایا کمکم کن...
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 آبان1388 توسط ویدا
از بد حالی نشد همون شب بیام اهواز..شب بعدشم که میشد دیشب به اصرار خودم بلند شدم و اومدم..توی راه که مدام بارون بود ولی  خوب شکر خدا حالم زیاد بد نشد..نا سلامتی ۲ تا امپول و یه سرم نوش جان کرده بودم و یه پتو رو کولم بود  ولی خوب دعاهای دوستان هم بی تاثیر نبید تا رسیدم خوابگاه فوری اومدیم سر کلاس..وای سر کلاس داروهای خواب اورم  شروع کردن به تاثیر گذاشتن استادمونم از اون استاد حساسسسسس ها به زور خودمو نگه داشتم که با کله نرم توی دسته صندلیضد حال بعدی هم این بود که نه کلاس زبان تشکیل شد نه ازمایشگاه منم باس تا ۴ الاف بمونم واسه چی ؟؟؟ انقلاب

اینجام حسابی بارونه کاش حالم بدتر نشه

راستی حسابی مواظب خودتون باشید اینجا و اونجا همه مریضن:بابا مامان داداش عمو زن عمو دختر عمه ها دختر عموها هم اطاقی هام و ... 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آبان1388 توسط ویدا
جاتون خالی عروسی خیلی خیلی خوش گذشت..واقعا کیف کردم.عروسی ۲ روز بود .. از باغ رفتن و زیر بارون چرخیدن  با عروس داماد بگیر تا جمع شدن فامیل دور هم و شادی های دسته جمعی.. ولی   دیروز که روز دوم عروسی بود  صبحش با عمه رفتم کلینیک چون خودش گلوش گرفته بود و نمی تونست حرف بزنه وای نمی دونید چه اوضاعی بود از بچه تا پیر مرد پیر زن داشتن سرفه می کردن..خیلی ترسیدم که نکنه منم بگیرم همینم شد حالم خیلی خیلی بده..سر درد سرفه گلو درد دل درد بی حالی و سر گیجهامشبم باید برم اهواز و کلی کار انجام نشده دارمخدایا هیچی از سلامتی بهتر نیست همه مریض ها رو شفا بده..امین
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 آبان1388 توسط ویدا
۵ شنبه ساعت ۶ بود که با خانواده دو تا دایی و دخترخاله راه افتادیم به سمت شهر کوچیک باغملک روستای رباط..جاده خیلی اروم و ارامش بخش بود ولی خوب با اهنگایی که افشین می ذاشت مگه میشد ادم هیجانی نشه؟؟ انقدر تخمه خورده بودیم که لبای هممون سیاه شده بودحدود ساعت ۹ بود که رسیدیم هوا خیلی افت کرده بود  و به شدت تازه بود..هرچی نفس می کشیدم سیر نمی شدم.. یه جایی رو برای شب کرایه کردیم شبیه یه چادر حصیری بود که کنار رودخونه بود ..صدای اب گوش ادم رو نوازش می داد ..کوه با عظمت و صبور هم چشم انداز رو به رومون بود..واقعا چقدر شبای طبیعت عجیب و اروم و قشنگه..انگار پر از رازه..انگار داره باهات حرف می زنه..

بعد از کلی فعالیت وسایل رو یه گوشه چیدیم و بعدشم یه شام بیابونی دسته جمعی خوش مزه خوردیم(۱۱ نفر بودیم) به علت زیادی جمعیت و علاقه همه به بازی  مجبور شدیم یه حکم ۸ نفره بازی کنیم
تیم باغملک: من و زن دایی و فافا و افشین
تیم لندن:کسری نجمه سیامک سیاوش

متاسفانه ما هر ۷ دستش رو باختیم..نمی دونم چرا!!
کم کم حس کردیم سرما داره بیشتر می شه و هر کی یه پتو انداخت روی شونش...بعدشم که عکس گرفتن های مسخره و دلقک بازی شروع شد..اخرش یه عکس درست نگرفتیم..

قیافه همه دیدنی بود ..یکی پیرهن مردونه بسته بود دور سرش یکه ۳ تا شلوار پاش بود یکی روسری بسته بود دور زانوهاش چندتا هم که با پیرهن استین کوتاه بودن!!خودمم ۲ تا مانتو با یه ملافه دور کمرمهر ۵ دقیقه یکی می رفت دستشویی

حدود ساعت ۲ بود که بزرگترا خوابیدن و ما جوونا بیدار..یه تخت بزرگ توی رود گذاشته بودن  که بساطمون رو بردیم اونجا یه اتیش هم توی منقل درست کردیم..خیلی باحال بود اب از زیر پامون رد میشد ولی نسیمش خیلی سرد بود

حس کردیم گشنمونه و قابلمه مرغ های تیکه شده برای جوجه کباب فردا چشمک می زد..تصمیم گرفتیم نقشه شوممون رو اجرا کنیم.. از بد شانسی سیخ ها بالا سر زن دایی بودن ولی خوب به هزار زور ۳ تا کش رفتیم ..از قابلمه اول ۲ سیخ گرفتیم ولی همین که رفتیم سروقت قابلمه دوم زن دایی داد زد افشییییییین..مچمون رو گرفت ولی خوب ما کوتاه نیومدیم

جاتون خالی خیلی مزه داد..بیشتر از ناهار فردا..ولی چون زیاد خورده بودیم مجبور شدیم دنگی بزاریم روی هم و یه مرغ دیگه بخریم..
 ساعت نزدیک ۵ بود که خواستیم بخوابیم چشمتون روز بد نبینه همین که رفتیم زیر پتو شروع کردیم به بندری زدن از سرما..تازه یه کم خوابم برده بود که فهمیدیم یه شغال پرید رومون و از بالای سرمون رد شد و همه بیدارشدیم
ساعت ۸ دیگه همه بیدار شدن و رفتیم روستاگردی و کوه نوردی خیلی سر سبز و با صفا بود..یه امام زاده هم رفتیم
خلاصه اون روز کلی خوش گذروندیم و وای که چقدر خندیدیم..موقع بر گشتن همه ناراحت بودیم

راستی امشب میرم خرم اباد ..خیلی خوش حالم چون هم دارم میرم خونه هم عروسی دخترعمو جون که مثل خواهرمه..(ایشالا خوشبختیت رو ببینم گلم)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط ویدا
این چند روز تعطیل بود و  همه بچه ها رفتن خونه هاشون و تمام خوابگاه خالی شد .ولی من دل و رمق اینو نداشتم که برم خونه برای همین رفتم خونه دایی...روز بعدشم خونه اون یکی دایی..در کل خوش گذشت هر چند دل خوش سیری چند؟؟؟ ۵ شنبه شب رفتیم پارک ساحلی کیانپارس..من و فاتی و سیاوش و افشین نشستیم عقب وانت  همونجوری کم ضایع بودیم اهنگ یه حلقه طلایی رو هم می خوندیمیه اهنگ نبود که هممون با هم حفظ باشیم جز" توی یک دیوار سنگی" 

ببخشید که این روزا زیاد حوصله نت و مطلب جدید گذاشتن و از احساس هام حرف زدن رو ندارم...سر وقتش میام حتما
نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مهر1388 توسط ویدا
الان ده روزه که اومدم اهواز..در کل هم خوب بوده هم بد..اوایل که فهمیدیم پذیرش دانشگاه ۴۰٪ !!! افزایش پیدا کرده و اطاق ۵ نفره ما شده ۷ نفره..هستی و سمیه هم اطاقی های جدیدمونن..هستی بسیار اکتیو و بر عکس سمیه اروم اروم..روزای اول که مدام تو رفت و امد دانشگاه و امتحان ادبیات دادن و رزرو غذا و تمیز کردن اطاق بودیم..چند باری هم با بچه ها رفتیم خرید مرید..یه شبم که حسابی دلمون گرفته بود با بچه ها رفتیم لب کارون و از صدای اب و هوای خنک دلمون تازه شد..شب جمعه هم دسته جمعی یه الویه خوشمزه درست کردیم و رفتیم پارک قوری..
 اینجا هنوز هوای روز گرمه ولی شبها عالیه و جون میده برای تو محوطه رفتن و دسته جمعی چای خوردن(ما یه محوطه سبز به اندازه زمین فوتبال توی خوابگاه داریم)..
دیگه داریم به چای معتاد می شیم نیشخند

راستی دارم سرما می خورمناراحت

این روزا بد جوری دلتنگم(همش که نمیشه از خوشی ها گفتچشمک)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 مهر1388 توسط ویدا
دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقائق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند...

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن

تا به ابد شنیده خواهد شد...



-چرا گرفته دلت؟مثل انکه تنهایی..

-چقدر هم تنها!!

و  فکر کن که چه تنهاست 

اگر ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم



 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 مهر1388 توسط ویدا
یک شنبه بعد از برگشتن از نماز عید فطر مامان و بابا وسایلو اماده کردن که بریم به دل طبیعت..با خاله و همسایه های خاله..

ولی من به علت خستگی زیاد و خوردن کله پاچه زیاد شب قبل حسابی مریض شده بودم و بی حال و سرد افتاده بودم رو تختم ..هرچی اصرار کردم که من نیام فایده نداشت و به زور قلقلک های بابا از تختم دل کندم..

راهی پارک جنگلی شدیم ..دیشبش بارون باریده بود و زمین یه کم نم داشت..اسمون ابری و هوا خنک و تمیز بود گاهگداری هم بارون نم نم می بارید..از اون وقتایی بود که ادم دلش می خواست نفس عمیق بکشه و سرش رو به سمت اسمون بالا بگیره تا بارون بخوره توی صورتش..

۵ تا خانواده بودیم + یه تازه عروس و داماد کوچولو...تا ما جوونا تور والیبال رو به درخت بستیم و زمین بازی رو خط کشی کردیم بساط کباب و یه منقل ۳ متری به راه افتاد..بعد از یه ماه روزه حسابی ناهار عید مزه داد..جاتون خالی بود تا ببینید سفره به چه وضعی در اومده بود.. نیشخند

بعد از یه کم استراحت هم لیگ والیبال جوانان پر هیاهو  به راه افتاد..
تیم ما:من..فافا..رضا داداشم..مازیار۲..داش جواد
تیم مقابل:مازیار۱..اکبر..نگار..میلاد..
بابا و عمو کیوان و اقای شاه ابادی هم عضو متحرک بودن

هر ۵ دقیقه یکی داد می زد از الان به بعد باز ی حرفه ای..اقا حرفی ای .. حرفه ای بودن ۲ دقیقه بیشتر طول نمی کشید که باز مسخره بازی شروع می شد..نیشخند

بعد از خستگی بازی هندونه خوردن تو هوای بارونی کیف می داد..۲۳ نفر بودیم و ۳ تا هندونه و یه خربزه..هندونه عادلانه تقسیم شد ولی سر خربزه دعوا بودخنده
بعدشم که رفتیم تاب سواری..خیلی با حال بود

یه ساعت اخر هم یه والیبال دیگه راه انداختیم..با کمال تاسف این دفعه باختیم..ناراحت

شبم همگی رفتیم عید دیدنی مانی و بابا حاجی

خیلی بهم خوش گذشت خدایا شکرتقلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط ویدا
تا حالا شده احساس کنی یکی از صمیمی ترین دوستات که فکر می کردی ادم خیلی خوب و متشخصی هم هست یه کارایی یه نا مردی هایی بکنه که خیلی از دستش دلخور شی؟؟که ازش بعید بوده باشه

مثلا بفهمی دوستی که باهات داشته به خاطر خودت نبوده و شاید به خاطر کسای دیگه بوده؟؟که حالا که دیگه اون فرد  وجود نداره اونم دیگه جواب تو رو نده...شاید اگه خیلی رک و راحت بهم می گفت دیگه سراغ منو نگیر انقدر بهم بر نمی خورد که حالا برخورده...وای چقدر زشت می شه که اون یه نفر بهش گفته باشه جوابشو نده...

اخ اخ اون موقع چقدر ادم می تونه حرص بخوره؟؟؟؟؟ عصبانیهر چند در هر صورت می خوره...

دوست جون خدا کنه همه اینارو راجع بهت اشتباه کرده باشم و الا خیلی پیشم بی ارزش می شی...


دوست جون تو زنگ زدی ولی...!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 شهریور1388 توسط ویدا
این شب های قدر هم با همه شور و حال و دعا کردناش گذشت و رفت تا سال بعد..پارسال هم به خودم گفتم رفت تا سال بعد..چقدر زمان زود می گذره و ما ها متوجه رفتنش نمیشیم..همین پارسال بود که میگفتم خدا جون سرنوشت خوبی توی این سال برام رقم بزن ولی متوجه این نبودم که منم باید کارایی رو که لازمه انجام بدم باید سعیمو بکنم باید گناهامو کمتر کنم باید بیشتر به فکر زندگیم باشم به فکر بزرگترین هدف زندگی که رضایت خداست.. نباید وقتامو تلف کنم..

شب های قدر امسال با خودم می گفتم من چه کارایی توی سال قبل انجام دادم که الان دلم بهشون گرم باشه؟؟که هر وقت یاد گناهام افتادم با فکر کردن به اون کارای خوب دلم اروم بگیره؟؟خیلی کم بودن..

از خودم از خدا خجالت کشیدم..به این فکر کردم که من هزار تا دعا به درگاه خدا می کنم ولی برای رضایتش حد اقل برای این که بهش ثابت کنم چقدر دوسش دارم چقدر ندونم کاری می کنم..چقدر کار خوب امروز رو به فردا موکول می کنم..

با خودم فکر کردم نه فقط این یه سال بلکه چند تا شب قدر میاد و من همش با خودم بد می کنم..خدایا کمکم کن تا شب قدر سال بعدت اگه زنده بودم خیلی از پله های سعادتی رو که تو ازش دم می زنی و سعی داری به ما یاد بدی طی کرده باشم...

ممنونم خدا جون


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 توسط ویدا
چند شب بیش با دختر خاله و پسر خاله و برو بچس همسایه دختر خاله رفتیم شهر بازی مسخره شهرمون..اخه وسیله درست و حسابی نداره که کلی به ادم هیجان بده ..(حتما می برسید چرا من همه جا با دختر خاله میرم؟؟چون همه دوستای جون جونی نامردم در مرحله عقد و ازدواج به سر می برن و فعلا شایدم تا همیشه دیگه بی خیال تفریح با ما شدن و سرشون حسابی گرمه)

اره داشتم می گفتم اولین وسیله ای که سوار شدیم کشتی نوح بود..با این که فکر می کردیم زیاد مزه نمی ده ولی خیلی خیلی با حال بود و از ته دل می خندیدیم..دل ها مونو قلقلک میداد.قیافه پسرا دیدنی بود چون خجالت می کشیدن جیغ بزنن و هیجانشونو با سوت یا گرد کردن چشاشون نشون می دادن ولی ما دخترا از ته دل فقط می خندیدیم

وسیله بعدی شاهین بود که اونم کلی تو هوا اوج می گرفت و در کل بد نبود...صندلی من و دختر خاله خراب بود و خیلی خطرناک بود ولی خوب مزه داد..

بعدشم رفتیم سراغ چرخ و فلک ..می رسیدیم اون بالا کلی سوت و جیغ می زدیم ولی خودمونیم زیاد ترسناک نبود.یکی از پسرا هم که از ارتفاع می ترسید و سفت و دو دستی صندلیشو چسبیده بود.قیافش دیدنی بود.

بعدشم که نخود نخود....
نوشته شده در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط ویدا
قالب وبلاگ