اون شب هستی به دلایلی بین ما نبود ولی جاش رو حسابی خالی کردیم
هدیه ها رو که باز کردیم همه به طور اتفاقی برای سحر یا شمع گرفته بودن یا جا شمعی
بعدش که اومدیم خوابگاه لامپ ها رو خاموش کردیم..همه شمع ها رو روشن کردیم و دورشون نشستیم..یه نور ملایم و خیلی شاعرانه رو چهره تک تک بچه ها جلوه می کرد..انگار چشمای هممون برق می زد..پر از ارامش بود..
تعداد شمع ها اونقدری بود که هرکی یه شمع برداره و یه ارزو از ته دلش برای بقیه بکنه و بعد فوتش کنه..
امیدوارم هر کس به هر چیز خوبی که می خواد برسه و دلش شاد باشه
امیدوارم هیچوقت همدیگرو فراموش نکنیم..
امیدوارم مامان بابای همه سالم باشن..
امیدوارم هرکس حد اقل تو ۷ اسمون یه ستاره کوچیک واسه خودش داشته باشه
امدوارم این روزا جاودان بشه
و ...
بعدش هر کس یه شعر قشنگ که به ذهنش رسید خوند و کار به مشاعره کشید..بعدشم که با صدای دل نواز پیانو و ویلن همه سکوت کردیم و با نور شمع ارامش گرفتیم..
چند وقت پیش دانشگاه برامون اردوی " مناطق دیدنی شوشتر " گذاشت ..من و سحر و الهام( ازهم کلاسی هام) باهم رفتیم ..حدود یه ساعتی راه بود..تو راه که دانشجوهای مودب و متین ما!! اروم و قرار نداشتن که روی صندلی هاشون بشینن و مدام در حال انجام دادن حرکات موزون بودن(نمی شد اسمشو رقص گذاشت چون تو اوتوبوس که جای این کارا نیست !!
جاهایی که رفتیم از این قرار بود:
اسیاب های ابی شوشتر که مربوط به ۱۷۰۰ سال پیش یعنی زمان ساسانیان بود..واقعا چه ذهن فعال و خلاقی داشتن..می گفتن داریوش کبیر قبل از مرگش دستور ساختش رو داده ..خیلی چیز عجیب و با ابهتی بود..با نیروی اب گندم و شیشه و جو و.. اسیاب می کردن و صادرش می کردن..البته با مواظبت خیلی خوب میراث فرهنگی!!! خیلی از جاهاش یا خراب شده بود یا در حال تعمیر بود..


بعدشم رفتیم خانه های باستانی مرعشیان و مستوفی..که زیاد قدیمی نبودن شاید ۱۲۰ سال پیش..بعدش رفتیم بند کارون و یه پل باستانی دیگه..
بعدشم ما رو ۲ تا امام زاده بردن البته یکیش شیخ شوشتری بود..
یه ساعتی لب کارون نشستیم نزدیک غروب بود انگار اسمون و اب نقره ای شده بودن ..یه هوایی بود که نگو..احساس تازگی بهمون دست می داد..
اخر اردو هم که به خودمون اومدیم دیدیم که چقدر هله هوله خوردیم..ناهار و پفک والوچه و بیسکوویت و تخمه و کیک و موز و سیب و اب میوه و ...
.............
اتفاق بعدی این بود که این چند روزی که خرم اباد بودم بعد از مدت ها بهترین دوستم رو دیدم..غم و اه توی چشمای پر مهرش موج می زد..پر از حرف بود با هام..وقتی دستش رو گرفتم سرد سرد بود..انگار چند ماه که هیچ چند سال بود که ندیدمش..چقدر خسته و غم زده به نظر میومد..از خدا می خواستم که می تونستم براش کاری بکنم ولی دستای منم مثل خودش بسته بود..اون ۲ ساعتی که پیشش بودم انگار فقط دو دقیقه بود...چه خداحافظی تلخی بود...
کاش می تونستم یکم برای درداش مرهم باشم ولی افسوس
چقدر بازم دلم براش تنگ شده..
...............
اتفاق بعدی این بود که ۵ شنبه شب با دختر خاله و نجمه و پسر دایی ها وزن دایی رفتیم کنسرت احسان خواجه امیری..جاتون خالی خیلی خوش گذشت هم گروه هنرمندی داشت هم خودش خوب اجرا کرد..چقدر این جور جاها به ادم روحیه می ده و می تونه زندگی رو از یکنواختی یکم در بیاره..
..........
این چند روز تو خوابگاه تنهای تنها بودم و مدام سعی کردم یه کم از ارامش از دست رفتمو برگردونم ...
البته غذا ها رو با سحر دوستم می خوردیم..
امروز با سحر بعد از چند روز تنهایی تو خوابگاه رفتیم کیانپارس خرید...کیانپارس یه عالمه فست فودی داره که تو یکی از همونا شاممون رو هم خوردیم و حسابی به خودمون خوش گذروندیم.امشب شب عید قدیره و تو خیابون مولودی گذاشته بودن...یه پیر مرد عرب هم کنار خیابون گل رز و مریم می فروخت..سحر چند شاخه بهم هدیه کرد
همه داشتن برای عزیزاشون گل می خریدن
تو دلم ارزو کردم کاش بهترین دوستمم بود تا از این گل ها براش می بردم و یکم دلش رو شاد می کردم... ولی بازم افسوس...
کاش می شد اونقدر اونجا بودم که واقعا همه رو با خودش می برد..
اگه اونجا بودم چشمامو می بستم تا همه وجودم پر بشه از صدای دریا.. از ارامش موج..می بستم تا نسیم خنک اب صورتم رو نوازش بده..
اگه اونجا بودم به نشانه اعتراض اونقدر سنگ بهش پرتاب می کردم تا دلم اروم بگیره..سرش داد می کشیدم
از بچگی دریا برام از ارامش بخش ترین جاهای زندگیم بوده(هرچند بهترین جای دنیا نمیشه) ولی خوب یه حس غیر قابل وصف بهم می ده.. یه جور خلسه..
پر از حرفه باهات..پر از نشونه..
واقعا دلم می خواد..کاش اونجا بودم تا با پای برهنه لب ساحل نرم قدم می زدم و تو افکارم غرق می شدم شاید از این همه فکر و مشغله راحت می شدم

یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز
عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن
گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم
بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان
کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق
به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر
ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف
آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله
ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده
ماند.داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب
مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند
ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه
وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین
راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
دوستان برام دعا کنید اخه دارم می رم خرم اباد و می خوام تصمیممو به همه بگم
ای خدا پس مرهم دل من کو؟؟
کارم شده مرور بعضی چیزا و توی خلوتم براشون گریه کردن..من این روزا رو دوست ندارم..
دلتنگی..دلتنگی..دلتنگی
خدایا به این دل من ارامش بده
خدایا کمکم کن...
اینجام حسابی بارونه کاش حالم بدتر نشه
راستی حسابی مواظب خودتون باشید اینجا و اونجا همه مریضن:بابا مامان داداش عمو زن عمو دختر عمه ها دختر عموها هم اطاقی هام و ...
بعد از کلی فعالیت وسایل رو یه گوشه چیدیم و بعدشم یه شام بیابونی دسته جمعی خوش مزه خوردیم(۱۱ نفر بودیم) به علت زیادی جمعیت و علاقه همه به بازی
تیم باغملک: من و زن دایی و فافا و افشین
تیم لندن:کسری نجمه سیامک سیاوش
متاسفانه ما هر ۷ دستش رو باختیم..نمی دونم چرا!!
کم کم حس کردیم سرما داره بیشتر می شه و هر کی یه پتو انداخت روی شونش...بعدشم که عکس گرفتن های مسخره و دلقک بازی شروع شد..اخرش یه عکس درست نگرفتیم..
قیافه همه دیدنی بود ..یکی پیرهن مردونه بسته بود دور سرش یکه ۳ تا شلوار پاش بود یکی روسری بسته بود دور زانوهاش چندتا هم که با پیرهن استین کوتاه بودن!!خودمم ۲ تا مانتو با یه ملافه دور کمرم
حدود ساعت ۲ بود که بزرگترا خوابیدن و ما جوونا بیدار..یه تخت بزرگ توی رود گذاشته بودن که بساطمون رو بردیم اونجا یه اتیش هم توی منقل درست کردیم..خیلی باحال بود اب از زیر پامون رد میشد ولی نسیمش خیلی سرد بود
حس کردیم گشنمونه و قابلمه مرغ های تیکه شده برای جوجه کباب فردا چشمک می زد..تصمیم گرفتیم نقشه شوممون رو اجرا کنیم..
جاتون خالی خیلی مزه داد..بیشتر از ناهار فردا..ولی چون زیاد خورده بودیم مجبور شدیم دنگی بزاریم روی هم و یه مرغ دیگه بخریم..
ساعت نزدیک ۵ بود که خواستیم بخوابیم چشمتون روز بد نبینه همین که رفتیم زیر پتو شروع کردیم به بندری زدن از سرما..تازه یه کم خوابم برده بود که فهمیدیم یه شغال پرید رومون و از بالای سرمون رد شد و همه بیدارشدیم
ساعت ۸ دیگه همه بیدار شدن و رفتیم روستاگردی و کوه نوردی خیلی سر سبز و با صفا بود..یه امام زاده هم رفتیم
خلاصه اون روز کلی خوش گذروندیم و وای که چقدر خندیدیم..موقع بر گشتن همه ناراحت بودیم
راستی امشب میرم خرم اباد ..خیلی خوش حالم چون هم دارم میرم خونه هم عروسی دخترعمو جون که مثل خواهرمه..(ایشالا خوشبختیت رو ببینم گلم)
ببخشید که این روزا زیاد حوصله نت و مطلب جدید گذاشتن و از احساس هام حرف زدن رو ندارم...سر وقتش میام حتما
اینجا هنوز هوای روز گرمه ولی شبها عالیه و جون میده برای تو محوطه رفتن و دسته جمعی چای خوردن(ما یه محوطه سبز به اندازه زمین فوتبال توی خوابگاه داریم)..
دیگه داریم به چای معتاد می شیم

راستی دارم سرما می خورم

این روزا بد جوری دلتنگم(همش که نمیشه از خوشی ها گفت
) دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقائق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند...
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن
تا به ابد شنیده خواهد شد...
-چرا گرفته دلت؟مثل انکه تنهایی..
-چقدر هم تنها!!
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
ولی من به علت خستگی زیاد و خوردن کله پاچه زیاد شب قبل حسابی مریض شده بودم و بی حال و سرد افتاده بودم رو تختم ..هرچی اصرار کردم که من نیام فایده نداشت و به زور قلقلک های بابا از تختم دل کندم..
راهی پارک جنگلی شدیم ..دیشبش بارون باریده بود و زمین یه کم نم داشت..اسمون ابری و هوا خنک و تمیز بود گاهگداری هم بارون نم نم می بارید..از اون وقتایی بود که ادم دلش می خواست نفس عمیق بکشه و سرش رو به سمت اسمون بالا بگیره تا بارون بخوره توی صورتش..
۵ تا خانواده بودیم + یه تازه عروس و داماد کوچولو...تا ما جوونا تور والیبال رو به درخت بستیم و زمین بازی رو خط کشی کردیم بساط کباب و یه منقل ۳ متری به راه افتاد..بعد از یه ماه روزه حسابی ناهار عید مزه داد..جاتون خالی بود تا ببینید سفره به چه وضعی در اومده بود..

بعد از یه کم استراحت هم لیگ والیبال جوانان پر هیاهو
به راه افتاد..تیم ما:من..فافا..رضا داداشم..مازیار۲..داش جواد
تیم مقابل:مازیار۱..اکبر..نگار..میلاد..
بابا و عمو کیوان و اقای شاه ابادی هم عضو متحرک بودن
هر ۵ دقیقه یکی داد می زد از الان به بعد باز ی حرفه ای..اقا حرفی ای .. حرفه ای بودن ۲ دقیقه بیشتر طول نمی کشید که باز مسخره بازی شروع می شد..

بعد از خستگی بازی هندونه خوردن تو هوای بارونی کیف می داد..۲۳ نفر بودیم و ۳ تا هندونه و یه خربزه..هندونه عادلانه تقسیم شد ولی سر خربزه دعوا بود

بعدشم که رفتیم تاب سواری..خیلی با حال بود
یه ساعت اخر هم یه والیبال دیگه راه انداختیم..با کمال تاسف این دفعه باختیم..

شبم همگی رفتیم عید دیدنی مانی و بابا حاجی
خیلی بهم خوش گذشت خدایا شکرت
مثلا بفهمی دوستی که باهات داشته به خاطر خودت نبوده و شاید به خاطر کسای دیگه بوده؟؟که حالا که دیگه اون فرد وجود نداره اونم دیگه جواب تو رو نده...شاید اگه خیلی رک و راحت بهم می گفت دیگه سراغ منو نگیر انقدر بهم بر نمی خورد که حالا برخورده...وای چقدر زشت می شه که اون یه نفر بهش گفته باشه جوابشو نده...
اخ اخ اون موقع چقدر ادم می تونه حرص بخوره؟؟؟؟؟
هر چند در هر صورت می خوره...دوست جون خدا کنه همه اینارو راجع بهت اشتباه کرده باشم و الا خیلی پیشم بی ارزش می شی...
دوست جون تو زنگ زدی ولی...!!!!!!!!!!
شب های قدر امسال با خودم می گفتم من چه کارایی توی سال قبل انجام دادم که الان دلم بهشون گرم باشه؟؟که هر وقت یاد گناهام افتادم با فکر کردن به اون کارای خوب دلم اروم بگیره؟؟خیلی کم بودن..
از خودم از خدا خجالت کشیدم..به این فکر کردم که من هزار تا دعا به درگاه خدا می کنم ولی برای رضایتش حد اقل برای این که بهش ثابت کنم چقدر دوسش دارم چقدر ندونم کاری می کنم..چقدر کار خوب امروز رو به فردا موکول می کنم..
با خودم فکر کردم نه فقط این یه سال بلکه چند تا شب قدر میاد و من همش با خودم بد می کنم..خدایا کمکم کن تا شب قدر سال بعدت اگه زنده بودم خیلی از پله های سعادتی رو که تو ازش دم می زنی و سعی داری به ما یاد بدی طی کرده باشم...
ممنونم خدا جون
اره داشتم می گفتم اولین وسیله ای که سوار شدیم کشتی نوح بود..با این که فکر می کردیم زیاد مزه نمی ده ولی خیلی خیلی با حال بود و از ته دل می خندیدیم..دل ها مونو قلقلک میداد.
قیافه پسرا دیدنی بود چون خجالت می کشیدن جیغ بزنن و هیجانشونو با سوت یا گرد کردن چشاشون نشون می دادن ولی ما دخترا از ته دل فقط می خندیدیم 
وسیله بعدی شاهین بود که اونم کلی تو هوا اوج می گرفت و در کل بد نبود...صندلی من و دختر خاله خراب بود و خیلی خطرناک بود ولی خوب مزه داد..
بعدشم رفتیم سراغ چرخ و فلک ..می رسیدیم اون بالا کلی سوت و جیغ می زدیم ولی خودمونیم زیاد ترسناک نبود.یکی از پسرا هم که از ارتفاع می ترسید و سفت و دو دستی صندلیشو چسبیده بود.قیافش دیدنی بود.


بعدشم که نخود نخود....

